علمی فرهنگی ورزشی چهار شنبه 19 مهر 1391برچسب:, :: 10:52 :: نويسنده : رضااشرفی آق گنبد
گویند مرا چو زاد مادر ، پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره من ، بیدار نشست و خفتن آموخت دستم بگرفت و پا به پا برد ، تا شیوه راه رفتن آموخت یک حرف و دو حرف بر زبانم ، الفاظ نهاد و گفتن آموخت لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت پس هستن من ز هستن اوست ، تا هستم و هست دارمش دوست شد مکتب عمر و زندگی طی ، مائیم کنون به ثلث آخر بگذشت زمان و ما ندیدیم ، یک روز ز روز پیش خوشتر آنگاه که بود در دبستان ، روز خوش و روزگار دیگر می گفت معلمم که بنویس ، گویند مرا چو زاد مادر ، پستان به دهن گرفتن آموخت گویند که می نمود هر شب ، تا وقت سحر نظاره من می خواست که شوکت و بزرگی ، پیدا شود از ستاره من می کرد به وقت بی قراری، با بوسه گرم چاره من تا خواب به دیده ام نشیند، شبها بر گاهواره من، بیدار نشست و خفتن آموخت او داشت نهان به سینه خود، تنها به جهان دلی که آزرد خود راحت خویشتن فدا کرد ، در راحت من بسی جفا برد یک شب به نوازشم در آغوش ، تا شهر غریب قصه ها برد یک روز به راه زندگانی، دستم بگرفت و پا به پا برد، تا شیوه راه رفتن آموخت در خلوت شام تیره من، او بود و فروغ آشیانم می داد ز شیر و شیره جان ، قوت من و قوت روانم می ریخت سرشک غم ز دیده ، چون آب بر آتش روانم تا باز کنم حکایت دل ، یک حرف و دو حرف بر زبانم ، الفاظ نهاد و گفتن آموخت در پهنه آسمان هستی ، او بود یگانه کوکب من لالایی و شور و نغمه هایش ، بودند حکایت شب من آغوش محبتش بنا کرد ، در عالم عشق مکتب من با مهر و نوازش و تبسم ، لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت این عکس ظریف روی دیوار، تصویر شباب و مستی اوست وان چوب قشنگ گاهواره ، امروز عصای دستی اوست از خویش به دیگران رسیدن ، کاری ز خداپرستی اوست شد پیر و مرا نمود برنا ، پس هستی من ز هستی اوست، نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها ساعت کاسیو">ساعت کاسیو
نويسندگان |
|||
![]() |